روگذر و میدان امام حسین علیه السلام

روزی تصمیم گرفته شد برای کاهش ترافیک،زیرگذری ساخته شود پس از گذشت چند ماه زمان و مصرف مقداری پول تصمیم بر این شد زیرگذر تبدیل به روگذر شود.

عده ای می گویند:دلیل این تغییر نگرش بستر روخانه عظیمی است که در زیر خیابان مورد نظر واقع شده است بعد از کندن بخشی از خیابان به این موضوع رسیدن و از برخی ها نقل است لوله های اصلی(شریانی) آب یا گاز در زیر همین خیابان قرار داردکه با کندن بخشی از خیابان به این موضوع رسیدند.

نمی دانم کدامیک از این ها درست است؟ خداروشکر که این مسئله باعث شد به کشف های بزرگ{بستر رودخانه / لوله اصلی} برسیم!

پس از این کشف ابتدا باید چند تُن خاک را در مکان مورد نظر بریزند تا کنده کاری های خیابان مورد نظر پر شود و سپس آسفالت... خلاصه اینکه زیرگذر تبدیل به روگذر شد حالا می گویند 4 سال یا بیشتر از آن قضیه می گذرد(؟) هر ازچندگاهی مسولان خبر افتتاح این روگذر را می دهند و {جالب است} افتتاح نمی شود!

بعضی ها در این اوضاع بد، بدقولی ها می گویند این روگذر استاندارد های لازم را ندارد و اتومبیل ها(ماشین خودمون) برای پیچیدن روی این روگذر با مشکل روبرو می شوند یعنی شیب این روگذر استاندارد نیست از این جور حرف ها!!! {امان از دست این بعضی ها که بی اطلاع صحبت می کنند!!؟}

...بگذریم منظورم این نبود که این پل (زیرگذر) کی افتتاح می شود؟! ولی فکر می کنم تا حالا خرج میلیاردی براش کردند{عده ای می گویند 4 میلیارد و بالا یا پایین}

حالا دارم فکر می کنم با بخش کوچکی از این پول می شد کوچه ی پر از چال و چوله ما را روکش داد یا می شد بلوار نیمه تمام خیابان مونو تمام کرد یا می شد پیاده رو مونو سنگ فرش کرد یا می شد زمین چمن نیمه کاره مونو تمام کار کرد شاید با این پول می شد بیمارستان 160 تخت خوابی یا ... را افتتاح کرد.

البته شاید!! {شاید هم نمی شد} ولی مطمئنم می شد باهاش یک فال خرید تا پسر بچه خردسال داخل خیابان دیگر در سرما نایستد و با قیافه ی یخ زده و با چهره غمگین بگوید آقا فال بدم....

پایانیه:

* این نوشته ها انتقادی نمی باشد لطفا سوء استفاده نشود.!

*نمی دونم چرا هر وقت اسرائیل و آمریکا کم میارن ایرانو تهدید می کنن؟!! یه پیشنهاد به قول بچه ها " کم اوردی سوت بزن"

علامه حسن زاده آملی: سوره توحید مرا شکار کرد

... بعد از ششم ابتدایی، از مدرسه بیرون آمدم؛ بعد، حدود یکسال و نیم در خانواده بودم تا بارقه ای الهی نصیب من شد، ابتدایش هم از سوره توحید پیش آمد؛ همین مضمون را هم در غزلی گفته ام که سوره توحید مرا شگار کرد؛

{به این شکل} یک بنده خدایی بود، که خدا رحمتش کند، قرائت قرآنش خوب بود و ایشان یک روز در صحرا زمین شخم می زد. آن زمان هنوز آگاهی نداشتم و در قرآن می دیدم که نوشته:" ولم یکن له کفوا احد" و ما در نماز می خواندیم: ولم یکل، ایشان گفتند: این حروف یرملون است. گفتم: یرملون یعنی چه؟ ایشان قدری برای من صحبت کرد و گفت: الآن که وقتش هست چرا شما معطلی؟ برو دنبال تحصیل علوم و معارف.

ایشان آن وقت به نجف اشاره کردند، با گاو آهن سرزمینش بود و همین وضعیت مرا دگرگون کرد و در من اثر گذاشت. حرف در دلم نشست. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم، همه اهل خانواده خواب بودند، نمی خواستم اظهار کنم تا آنها هم بدانند، خانه ی ما یک دیوان حافظ بود، نیمه شب برخاستم و گفتم: آقای حافظ! من نمی دانم آنهایی که با کتاب تو فال می گیرند، چه می کنند و چه می گویند؟ من که این درس ها را نخوانده ام، من یک فاتحه برای شما می خوانم، شما هم بگویید، من چه کنم؟ دنبال درس بروم یا نه؟ فاتحه را خواندم و دیوان را باز کردم، همه اشعارش را که نمی فهمیدم، چون خردسال بودم، و قوه ی تحصیلاتم تا ششم ابتدایی بود؛ غزلی به این مطلع آمد:

کنون که در کف گل، جام باده ی صافست

به صدهزار زبان بلبلش در اوصافست

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست

به دُرد صاف، تورا حکم نیست دم در کش

که هر چه ساقی ما ریخت عین الطافست

بِیُر زخلق و زعنقا قیاسِ کار بگیر

که صیت گوشه نشینان زقاف تا قافست

که در غزل کلمه ی مدرسه داشت و همین کلمه ی "مدرسه" خیلی در من اثر گذاشت و بی تاب شدم که آن شب را به روز بیاورم و صبح بروم به سراغ مدرسه.

جمع پراکنده