حاج اسماعیل تولدت مبارک !
حاج اسماعیل حیدری متولد 12 اسفند47
شهادت: 25 مرداد 92
محل شهادت: سوریه...

حاج اسماعیل حیدری متولد 12 اسفند47
شهادت: 25 مرداد 92
محل شهادت: سوریه...

منبع: کتاب چهل خاطره (1)-راوی : آزاد
گرامی باد یاد و خاطرات 40 شهید 6 بهمن60 آمل (حماسه مردم آمل)
ساعت :10 صبح
مراسم تشییع پیکر پاک شهید
اینکه من اول وقت را برای رای دادن انتخاب می کنم به خاطر این است که کار درست و نیک را باید هر چه زودتر انجام بدهیم: مثل عبادات، مثل نماز اول وقت. رهبر انقلاب

عزیزان شورای اسلامی شهر صرف اینکه شما جانباز یا از بچه های جبهه و جنگ و یا از فرزندان آن بزرگواران یا شهدای عزیز هستید دلیل نمی شود که بتوانید مدیریت شهری را برعهده بگیرید!
دقت کنید منظور این نیست هر کی شامل اینا بود نمی تونه شورا بشه،نخیر! شورای شهر ویژگی هایی دارد که رهبری عزیز فرمودند(در پایین مطلب ویژگی های رئیس جمهور آورده ام) ابتدا ببینید این ویژگی ها را دارید بعد ...
منظورم به شخص یا گروه خاصی نیست(دقت شود)
به خودم:گفتن این حرف ها آسان است: آقا جان بوقتش...
برای آگاهی از دیدگاه های مقام معظم رهبری در باره انتخابات کلیک کنید.

شوراهای شهر و شهرداران سراسر كشور بايد امانتدار «رأی، اعتماد، محيط زندگی و اخلاق و فرهنگ مردم» باشند كه يكی از مصداقهای مهم امانتداری رأی مردم، انتخاب شهرداران «امين، قابل اعتماد، با كفايت، پاكدامن، متدين، شجاع، ساده زيست، مردمدار و مقيد به انضباط مالی» است. ۱۳۸۱/۱۲/۱۹
.......
مهمترين توصيهى اينجانب اولاً مربوط به سياستها و برنامههاى كارى شما و سپس دربارهى گزينش مديريت شهر و روستا است. تسهيل زندگى مردم در كارهايى كه به شهرداريها مربوط است، برطرف كردن معضلات شهر و روستا، سالمسازى محيط زيست، حفظ اصالت اسلامى و ملى در ساخت و سازها، استقرار بخشيدن به جو اسلامى و فرهنگىِ سالم، پرداختن به نيازهاى فورىتر در عين اهتمام به كارهاى زيربنايى، اولويت دادن به مناطق مستضعفنشين، تأثيرناپذيرى از نفوذ ثروتمندان و جاذبهى ثروت، رعايت دقيق قوانين و عدم تخطى از آن با حيلههاى شبه قانونى، رعايت ويژهى محرومان، آلوده نشدن به اسراف و هدر ندادن بيتالمال با تجملات زائد و سفرها و مراسم غيرلازم، و در يك كلمه رعايت تقوا و تدبير و پشتكار، و بهرهگيرى از دانش و تجربه، مواد عمدهى توصيهى نخست اينجانب است.
پيام به نشست منتخبان دومين دوره شوراهاى اسلامى شهر و روستا ۱۳۸۲/۰۲/۰۶
مسلمانان برای از بین بردن مشکلاتی که از ناحیه یهودیان خیبر متوجه آنان می شود به خیبر حمله کردند ؛ مسلمانان به مدت تقریبا یک ماه پشت دژهای خیبر بودند و گرسنگی شدید، بر مسلمانان مستولی گردیده بود و آنان با خوردن گوشت حیواناتی که خوردن آنان مکروه است، گرسنگی را بر طرف می کردند....
چوپان سیاه چهره ای که برای یهودیان گله داری می کرد، حضور پیامبر شرفیاب گردید و در خواست نمود که حقیقت اسلام را بر او عرضه بدارد؛ او در همان جلسه بر اثر سخنان نافذ پیامبر ایمان آورد، و گفت: این گوسفندان همگی در دست من امانت است، و اکنون که رابطه ی من با صاحبان گوسفندان بریده شده، تکلیف من چیست؟ پیامبر در برابر دیدگان صد ها سرباز گرسنه ، با کمال صراحت فرمودند: در آئین ما خیانت به مانت یکی از بزرگترین جرم ها است؛ بر تو لازم است گوسفندان را تا در قلعه ببری و همه را به دست صاحبانش برسانی. او دستور پیامبر را اطاعت نمود و بلافاصله در جنگ شرکت کرد و در راه اسلام جام شهادت نوشید.
در دوران محاصره دژ خیبر رفت و آمد گله های قلعه، در صبح و عصر کاملا آزاد بود و یک نفر از مسمانان در فکر ربودن گوسفندان دشمن نبود. فقط یکبار اون هم 2 راس گوسفند با دستور پیامبر از گله بگیرند و اگر اضطرار شدید در کار نبود، هرگز دست به چنین کاری نمی زد.
منبع:فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام-استاد جعفر سبحانی

** اسلام چه می کند و من چه می کنیم؟!
** چطور بعضی ها عاقبت بخیر می شن! خدایا عاقبت بخیرمان بفرما.
** یا ام العلمدار
13 فروردین روز طبیعت: وقتی رسیدیم به چمستان سر دوراهی رفتیم به سمت چپ، بعد طی مسافتی زدیم کنار، همین جا خوبه! پیاده شدیم هوا مه آلود بود بیش از کمی سرد، سریع آتیش روشن شد! کم کم مه کنار رفت حالا نوبت آفتاب بود که خودی نشان دهد هوا کم کم گرم می شود زیپ کاپشن باز می شود بعد از مدتی به دلیل گرم شدن لباس های گرم از بدن جدا می شود(کاپشن). ابتدا که آمدیم کمتر کسی آنجا بود اما همزمان که آفتاب خودنمایی می کرد جمعیت هم اضافه می شود...
هوا سرد بود اما صدای پرندگان کمی هوای سرد را ولرم(!!) می کرد؛ صدای پرنگان...
با آمدن ملت در آنجا کم کم صدای پرندگان جای خودش را به صدای ضبط و کپسول و از این جور سر و صدا ها داد.
اکثرا خوشحال بودند و بعضی ها هم با خانواده شان شروع به بازی کردن و بضعی ها مشغول درست کردن آتیش بودند و بعضی ها هم مشغول رقصیدن و بعضی ها با اهل منزل مشغول قلیان کشیدن و برخی ها مشغول قدم زدن و برخی ها هم نشسته یا ایستاده بودند...
..ناگهان دیدم چاقویی در دستان من است و به من می گوید بریم بالا ببینیم سبزی جنگلی دارد بکنیم ! من هم از خدا خواسته قبول کردم چون فکر کردم (!!) آن بالاها از این جمعیت خبری نیست و هم از آن بالا ها منظره زیبایی را می شود دید(بیشتر این مورد). رفتیم بالا هر چه بالاتر می رفتیم صداهای ضبط ها به هم می پیچید؛ جایی دست می زدند و جایی صدای کپسول بلند می شد و جایی صدای صوت و فریاد.
بعداز جند دقیقه ای که بالا رفتیم دیدیم یه سبزی جنگلی پیدا شد نگاه را به بالاتر انداختیم و دیدیم بله اینجا از این نوع سبزی ها فراوان است.. دست بکار شدیم و مشغول کندن سبزی ها، هی بالا می رفتیم، کم کم آن صداها ، نامفهوم تر می شد و می توانستیم صدای پرندگان را بشنویم. نمی دونم آن پرندگان چه به هم می گفتند شاید...
خلاصه صدای آن ها و آن سبزی ها(بیشتر سبزی ها) باعث شد ما بالاتر برویم. هرازچندگاهی به روبرو نگاهی می انداختیم و منظره را از بالا نگاه می کردیم.
اینجا بالاست جایی که پرندگان برای ما(نه تا این حد) می خواندند! البته با آن صداهای نامفهوم پایینی ها درهم میشد ولی صدای پرندگان بهتر شنیده می شد.
پلاستیک (!) همراه ما پر شده بود(خسته هم شدیم) حالا وقت پایین آمدن است وقتی به پایین می آیی صداهای پایینی ها مفهوم تر می شود رسیدیم به پایین حالا علاوه بر صدا تصویر هم اضافه شد. لابد می گویید خیلی خوش به حالمان شده بله خیلی!! چون علاوه بر دیدن آن تصاویر توانستیم تصاویر قطع شدن شاخه های درختان را هم ببینیم که چه خوب شد(!!) از دستمان در نرفت!
خلاصه بازار بازی و سرگرمی و رقص و آواز گرم بود اما بیچاره آن پرندگانی که صبح پایین بودند و الآن مجبور شدن بروند بالا!
با این همه ولی من متوجه نشدم(!!) امروز روز طبیعت بود یا روز برهم زدن طبیعت!
*خدا آخر و عاقبتمونو ختم بخیر کنه.

نوشته زیر بخشی از سخنرانی استیو جابز در جمع دانشجویان فارغ التحصیل دانشگاه استنفورد می باشد(برام خصوصا این تیکه اش جالب تر بود):
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم:
”اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه”.
هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات
احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من
به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را
بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست،
در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من
سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور
توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و
کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و
من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و
اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً
چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه
به آنها یادآوری بکنم.
این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز
دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک
آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام
میشد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار
شروع به گریه کردن کرد.
چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و
قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد
که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.{!!} ولی با
این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ
کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان
باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه
هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای
درونی شما را خاموش کند و از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید
که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک
مجلهی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر میشد که یکی از
پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت بود که موقعی که
هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و
قیچی و دوربین پولوراید درست میشد.
شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود
داشته باشد. در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را
منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یک
عکس از صبح زود یک منطقهی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن
است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
Stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر میکردند -
همیشه مشتاق باشید و مجنون. این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم
و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست که برای شما میکنم.


...به هممیهنان عزیزمان عرض میكنم توجه داشته باشند كه ایام فاطمیه در اواسط روزهای عید است و تكریم و احترام این ایام برای همهی ما لازم است.
نمایی کلی از امامزاده عبدالله فعلی:


ببينيد! از هر طرف حركت میكنيم، به خواص میرسيم. تصميمگيری خواص در وقت لازم, تشخيص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظهی لازم، اقدام خواص برای خدا در لحظهی لازم. اينهاست كه تاريخ و ارزشها را نجات میدهد و حفظ میكند! در لحظهی لازم، بايد حركت لازم را انجام داد. اگر تأمّل كرديد و وقت گذشت، ديگر فايده ندارد.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی رهبری
...رهبر انقلاب با اشاره به طرح مجدد و مكرر آمادگي براي مذاكره با ايران
در سخنان اخير مقامات امريكا افزودند: اين حرف البته تازگي ندارد و آنها در مقاطع
مختلف، آن را تكرار كرده اند و ملت ايران در هر بار با توجه به اقدامات عملي امريكايي ها،
درباره سخنان آنها قضاوت كرده است.
حضرت آيت الله خامنه اي با اشاره به سخنان امريكايي ها مبني بر اينكه
توپ در زمين ايران است خاطرنشان كردند: توپ در زمين شماست. چرا كه شما بايد پاسخگو
باشيد كه آيا سخن گفتن از مذاكره همزمان با ادامه فشار و تهديد، اصولاً معنايي
دارد؟
ايشان افزودند: مذاكره براي اثبات حسن نيت است، شما از سر سوءنيت دهها
كار انجام مي دهيد و بعد به زبان مي گوييد مذاكره! آيا ملت ايران مي تواند باور
كند كه شما حسن نيت داريد؟
رهبر انقلاب در ريشه يابي علت طرح پيشنهاد مذاكره از جانب امريكايي ها
گفتند: ما البته نياز آنها به مذاكره را درك مي كنيم چون سياست خاورميانه اي
امريكاييها دچار شكست شده و آنها براي ترميم اين شكست نياز دارند برگ برنده اي رو
كنند.
ايشان كشاندن جمهوري اسلاميِ انقلابيِ مردمي به پاي ميز مذاكره را برگ
برنده مورد نياز امريكايي ها خواندند و افزودند: آنها مي خواهند به دنيا بگويند حسن
نيت دارند اما كسي حسن نيتي نمي بيند.
... حضرت آيت الله خامنه اي تأكيد كردند: من ديپلمات نيستم، انقلابيم به همين علت صريح، صادقانه و قاطعانه حرف مي زنم: پيشنهاد مذاكره وقتي معنا دارد كه طرف حسن نيت خود را نشان دهد.
***
...حفظ بصيرت و اتحاد را زمينه ساز ادامه عزت و پيشرفت ملي دانستند و با انتقاد از برخي بداخلاقي هاي اخير افزودند: مسئولان بايد مصالح كشور را حفظ كنند.
حضرت آيت الله خامنه اي با اشاره به اينكه در آينده با مردم درباره
اين بد اخلاقي ها سخن خواهند گفت افزودند: مسئولان، اين بداخلاقي ها را كه در برخي
عرصه ها و صحنه ها ديده شد كنار بگذارند و همچون ملت يكدل و مصمم و همزبان باشند
برای مطالعه متن کامل خبر به منبع آن : لیدر مراجعه کنید.
خاطرات مستر همفر
سفر به اصفهان و شیراز:
محمد بن عبدالوهاب پس از مدتی خواست به استانبول سفر کند؛ ولی من مانع شدم، چون ترسیدم در آنجا عالمان گژی های او را درست کنند به همین دلیل به او پیشنهاد کردم به اصفهان سفر کند، زیرا آنها شیعه بودند و نمی توانستند عبدالوهاب را تحمل کنند.او به اصفهان و شیراز سفر کرد و نمایندگان وزارت در اصفهان وشیراز نیز، کاملا عبدالوهاب را تحت نظر داشته {برای اطلاعات بیشتر از چگونگی تحت نظر داشتن محمد بن عبدالوهاب توسط وزارت انگلستان و داستان چگونگی رابطه او با صفیه و آسیه پیشنهاد می کنم کتاب خاطرات مستر همفر را مطالعه بفرمایید "... به سرعت نزد برخی از زنان مسیحی که از سوی وزارت مستعمره ها برای فاسد کردن جوانان مسلمان بسیج شده بودند رفتم. برای یکی از آن ها به طور کامل جریان را تعریف نمودم و اسم صفیه را روی او گذاشتم. سپس در روزی معین، بهمراه شیخ محمد بن وهاب به خانه ی او رفتم. در خانه فقط صفیه بود..." در ادامه به چگونگی شراب خوردن و دیگر کارها می پردازد...}
من دوباره به بصره آمدم و از عبدالرضا خبردار شدم که محمد بن عبدالوهاب به نجد رفته است، به نجد رفتم و خود را غلام او معرفی کردم.
دعوت آشکارا:
دو سال با محمد بن عبدالوهاب بودم و زمینه ی آشکار کردن دعوت را در او فراهم کردم... او هر چه بیشتر دعوتش را آشکار می کرد، دشمنانش بیشتر می شدند تا جایی که چندین بار می خواست از راه خود برگردد؛ ولی ما مانع می شدیم.
وزارت پس از سال ها کار و تلاش توانست محمد بن سعود را هم، به سوی ما سوق دهد. وزارت، شخصی را فرستاد و لزوم همکاری این دو محمد ، یعنی محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود برای من بیان کرد. به این ترتیب، قدرت بزرگی در نزد ما بوجود آمد و نجد را پایتخت حکومت و دین تازه قرار دادیم و وزارت، هر دو را با پول کافی تامین می کرد.... "کتاب پشت پرده وهابیت"
راستی آیا وهابیت همان اسلام انگلیسی و آمریکایی نیست!!!
*خواندن کتاب خاطرات مستر همفر کمک می کند تا پشت پرده وهابیت نمایان تر بشود. در این کتاب از نقاط ضعف و قدرت مسلمانان سخن به میان آمد است و... (البته در این قسمت و قسمت قبل خلاصه ای از این مطالب نوشته شد اما...)
تا اینجا خلاصه ای از چگونگی تشکیل فرقه وهابیت نوشته شد...
آمریکایی ها نیز چشم طمع به کشورهای شمال آفریقا داشتند و با حمله به لیبی و الجزایر سعی در رخنه در جهان اسلام داشتند. جنگ ارتیش عثمانی بر سر صربستان و همکاری ناوگان جنگی هلند با انگلیس ، در محاصره ی نظامی پایتخت الجزایر نیز، در همین دوران بحرانی صورت گرفت. در چنین فضای بحرانی که امت اسلامی نیاز زیادی به وحدت داشت ، محمد بن عبدالوهاب با دیگر افکار مردود ابن تیمیه را شایع کرد و در راستای کمک به همه دشمنان اسلام، در لباس خودی، بزرگترین ضربه را به امت اسلام زد و مسلمانان را کافر، مشرک و مهدورالدم خواند! بر اثر این نظریه و فتوا، هزاران مسلمان به دست خود مسلمانان افراطی کشته شدند!
منتظر قسمت های بعدی باشید...

ای دل!
چه می کنی؟
می مانی یا می روی؟
داد از آن اختیار که تو را از حسین علیه السلام جدا کند...
شهید ولی الله کارگر از خانواده ای فقیر ساکن روستای چندر محله از دهستان لیتکوه آمل بود وی در ابتدا کارگری ساده بود و سپس به سپاه می رود، ایشان از جمله شورای پایگاه محل بود؛ سه و ماه نیم قبل از 6بهمن یکدفعه ایشان اسلحه، ام یک پایگاه که 5 تیر بیشتر نداشت دستش بود و به طرف میخران می رفت. از میانبرهایی رفت که به سمت جنگل امام زاده عبدالله علیه السلام بود. در همین زمان کمونیست ها در این جنگل مخفی شده بودند و قصد حمله به شهر آمل را داشتند که سه گروه بودند در کل بیش از 200 نفر جمعیت داشتند(18 آبان 1360).
شهید متوجه می شود به طرف جنگل تیری شلیک می کند و به معنای واقعی خدا تیر را به هدف اجابت کرد و تیر به فرمانده این گروه بنام اکبر سحابی که گروه پیشرو به سمت آمل در حرکت بودند میخورد؛ فرمانده که کشده شد اینها بی مهابا شلیک کردند و ولی الله کارگر شهید می شود.(فارس نیوز)
کمونیست ها بعد از این حادثه که بصورت اتفاقی و بدون برنامه رخ داده بود، می ترسند و به گروه های دیگر اعلام می کنند که عملیاتشان لو رفته و به عقب برمی گردند. با این عقب نشینی تعداد زیادی از کمونیست ها از ادامه کار منصرف شدند در نهایت تعدادشان پس از 2-3 ماه در6بهمن1360 به نصف رسید.
قبل از این درگیری نیروهای سپاه از وجود کمونیست ها در جنگل و سازماندهی شان خبر چندانی نداشتند و معلوم نبود اگر در 18 آبان خدا شهید کارگر را وسیله قرار نمی داد چه بر سر شهر آمل و مردمانش می آمد!
شادی روح امام و شهدا خصوصا شهید کارگر صلوات
اطلاعات بیشتر در مورد اتحادیه و جنگل در ویژه های بعدی ان شا الله