قسمت چهارم:
پشت پرده وهابیت: ماموریت ویژه مستر همفر:
در این قسمت به یاداشت های مستر همفر اشاره می شود، که آن را آلمانی ها در خلال جنگ جهانی دوم، بصورت یک مجموعه ی دنباله دار در مجله ی اشپیکل منتشر کردند...در این اعترافات ، از ارتباط مستر همفر با محمد ابن عبدالوهاب گفته شده است و چهره واقعی فرقه ی وهابیت و همسویی این فرقه با دشمنان اسلام ، افشا شده است...
 مستر همفر می گوید: در سال 1710 میلادی وزارت مستعمرات، من را به کشور های مصر، عراق، ایران، حجاز و ترکیه فرستاد تا اطلاعات کافی برای ضعیف کردن مسلمانان و چیرگی بیشتر بر آن ها را ، بدست آورم. همزمان 9 نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارت که فعالیت و نشاط کافی برای تحکیم سلطه بریتانیا به امپراطوری عثمانی و دیگر کشور های اسلامی را داشتند، به مناطق مختلف اعزام کردند. پول و اطلاعات کافی و لازم در اختیار ما قرار دادند و من با هدف ایجاد تفرقه، راهی استانبول، مرکز خلافت اسلامی شدم.
در استانبول با عالم سالخورده ای بنام " احمد اَفَندم " ، آشنا شدم و خود را بنام " محمد " به او معرفی کردم.... در ابتدا شیخ تعلیم قرآن را آغاز کرد. من در استانبول پولی به خادم مسجد می دادم و پیش او زندگی می کردم. من هر هفته جمعه ها، زکات پولی که در طول هفته بدست می آوردم  به استادم شیخ احمد می پرداختم و در واقع این رشوه ای بود که من برای تداوم روابط، به او می دادم تا مرا بهتر آموزش دهد... زمانه گذشت تا اینکه پس از دو سال اقامت در استانبول به دستور وزارت به لندن  بازگشتم. در این مدت ، هر مال به وزارت گزارش داده و کارها و تحولات را برای آن ها شرح می دادم....
پس از 6 ماه اقامت در لندن، به شهر بصره ی عراق سفر کردم... در مسجدی رفتم که امامت آن را شخصی از اعراب بنام " عمر طایی " به عهده داشت. او به هنگام آشنایی و در نخستین دیدار به من شک کرد و از اصل و نسبم جستوجو کرد. من با آشنایی دادن شیخ احمد افندم در استانبول، از این تنگنا گذشتم و بالاخره توجه او را به خودم جلب کردم؛ ولی این فکر، خیالی بیش نبود چون که شیخ فکر می کرد من جاسوس ترکیه هستم. از سوی دیگر شیخ، با استاندار بصره که از طرف سلطان عثمانی بود، اختلاف داشت؛ لذا من مجبور شدم شیخ عمر طایی را ترک کنم... تا اینکه به مغازه نجاری رفتم و قرار شد در مقابل غذا و مکان و یک دستمزد ناچیز، برای او کار کنم. نام آن نجار "عبدالرضا" بود. او یک شیعه ایرانی از خراسان بود...
آشنایی با عبدالوهاب:
در مغازه نجاری، با جوانی آشنا شدم که سه زبان فارسی،ترکی، عربی را می دانست و لباس طلاب علوم دینی به تن داشت. نام او محمد بن عبدالوهاب بود.
او جوانی بسیار بلند پرواز و تندخو بود و از حکومت عثمانی، انتقاد می کرد ولی به حکومت ایران کاری نداشت. من نمی دانستم محمد بن عبدالوهاب ، از کجا با عبدالرضا آشنا شده بود. اما وجه مشترک آنان نارضایتی از حکومت عثمانی بود.
محمد بن عبدالوهاب جوانی بی پروا بود و تعصبی علیه شیعه نداشت و این بر خلاف بیشتر اهل سنت بود. او برای مذاهب چهارگانه اهل سنت جایگاهی قائل نبود و می گفت: خداوند دستوری در این مورد نداده است.
این جوان بلند پرواز برای فهم قرآن و سنت، از اجتهاد خود استفاده می کردو نظرات بزرگان زمان خود را و نیز ائمه مذاهب و حتی ابوبکر و عمر را، به نقد می کشید...
محمد بن عبدالوهاب می گفت من بیشتر از ابوحنیفه می فهمم و نیز می گفت که نصف کتاب صحیح بخاری بیهوده است. من نیز ارتباط با او را تقویت کردم و همواره به او تلقین می کردم، که تو موهبت بزرگتر از علی و عمر هستی و اگر پیامبر الآن زنده بود، تو را به جانشینی خود انتخاب می کرد...
بعد از مدتی یک روز به دروغ، خوابی برای او تعریف کردم و او را در صف پیامبر قرار دادم و گفتم: پیامبر گفت تو هم نام من و وارث دانش من و جانشین من در دنیا و آخرتی و اگر در زمان من زنده بودی، تو را جانشین خود می کردم.
محمد بن عبدالوهاب مرا قسم داد که آیا راست می گویی؟! من نیز قسم یاد کردم.
ادامه دارد...