بیچاره پرنده ها
13 فروردین روز طبیعت: وقتی رسیدیم به چمستان سر دوراهی رفتیم به سمت چپ، بعد طی مسافتی زدیم کنار، همین جا خوبه! پیاده شدیم هوا مه آلود بود بیش از کمی سرد، سریع آتیش روشن شد! کم کم مه کنار رفت حالا نوبت آفتاب بود که خودی نشان دهد هوا کم کم گرم می شود زیپ کاپشن باز می شود بعد از مدتی به دلیل گرم شدن لباس های گرم از بدن جدا می شود(کاپشن). ابتدا که آمدیم کمتر کسی آنجا بود اما همزمان که آفتاب خودنمایی می کرد جمعیت هم اضافه می شود...
هوا سرد بود اما صدای پرندگان کمی هوای سرد را ولرم(!!) می کرد؛ صدای پرنگان...
با آمدن ملت در آنجا کم کم صدای پرندگان جای خودش را به صدای ضبط و کپسول و از این جور سر و صدا ها داد.
اکثرا خوشحال بودند و بعضی ها هم با خانواده شان شروع به بازی کردن و بضعی ها مشغول درست کردن آتیش بودند و بعضی ها هم مشغول رقصیدن و بعضی ها با اهل منزل مشغول قلیان کشیدن و برخی ها مشغول قدم زدن و برخی ها هم نشسته یا ایستاده بودند...
..ناگهان دیدم چاقویی در دستان من است و به من می گوید بریم بالا ببینیم سبزی جنگلی دارد بکنیم ! من هم از خدا خواسته قبول کردم چون فکر کردم (!!) آن بالاها از این جمعیت خبری نیست و هم از آن بالا ها منظره زیبایی را می شود دید(بیشتر این مورد). رفتیم بالا هر چه بالاتر می رفتیم صداهای ضبط ها به هم می پیچید؛ جایی دست می زدند و جایی صدای کپسول بلند می شد و جایی صدای صوت و فریاد.
بعداز جند دقیقه ای که بالا رفتیم دیدیم یه سبزی جنگلی پیدا شد نگاه را به بالاتر انداختیم و دیدیم بله اینجا از این نوع سبزی ها فراوان است.. دست بکار شدیم و مشغول کندن سبزی ها، هی بالا می رفتیم، کم کم آن صداها ، نامفهوم تر می شد و می توانستیم صدای پرندگان را بشنویم. نمی دونم آن پرندگان چه به هم می گفتند شاید...
خلاصه صدای آن ها و آن سبزی ها(بیشتر سبزی ها) باعث شد ما بالاتر برویم. هرازچندگاهی به روبرو نگاهی می انداختیم و منظره را از بالا نگاه می کردیم.
اینجا بالاست جایی که پرندگان برای ما(نه تا این حد) می خواندند! البته با آن صداهای نامفهوم پایینی ها درهم میشد ولی صدای پرندگان بهتر شنیده می شد.
پلاستیک (!) همراه ما پر شده بود(خسته هم شدیم) حالا وقت پایین آمدن است وقتی به پایین می آیی صداهای پایینی ها مفهوم تر می شود رسیدیم به پایین حالا علاوه بر صدا تصویر هم اضافه شد. لابد می گویید خیلی خوش به حالمان شده بله خیلی!! چون علاوه بر دیدن آن تصاویر توانستیم تصاویر قطع شدن شاخه های درختان را هم ببینیم که چه خوب شد(!!) از دستمان در نرفت!
خلاصه بازار بازی و سرگرمی و رقص و آواز گرم بود اما بیچاره آن پرندگانی که صبح پایین بودند و الآن مجبور شدن بروند بالا!
با این همه ولی من متوجه نشدم(!!) امروز روز طبیعت بود یا روز برهم زدن طبیعت!
*خدا آخر و عاقبتمونو ختم بخیر کنه.

الهی از خواندن نماز شرم دارمواز نخواندن آن شرم بیشتر