پیرمرد
... مسلح شدیم و به سمت سبزه میدان(خیابان انقلاب فعلی) حرکت کردیم. با جنگ و گریز به روبروی بیمارستان پیمان رسیدیم که صحنه شگفت انگیزی را مشاهده کردم و آن اینکه تعدادی از مردم ، مقداری پارچه فراهم کرده بودند و توی آن شن می ریختند؛ پیر مردی آمد و نزدیک شد و لباسش (پیراهنش) را در آورد و توی آن شن ریخت تا سنگر ساخته شود ؛ زیرا اینجا در تیر رس دشمن بود و تعدادی از برادران در این نقطه زخمی شدند ، پس میبایست به هر وسیله ای ممکن این کار عملی می شد.به همت مردم (4-5) دقیقه بیشتر طول نکشید که سنگر را ساختند و ما در آن مستقر شدیم.
منبع: کتاب چهل خاطره (1)-راوی : آزاد
گرامی باد یاد و خاطرات 40 شهید 6 بهمن60 آمل (حماسه مردم آمل)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۴:۸ ب.ظ توسط علی
|
الهی از خواندن نماز شرم دارمواز نخواندن آن شرم بیشتر