علامه حسن زاده آملی: سوره توحید مرا شکار کرد
... بعد از ششم ابتدایی، از مدرسه بیرون آمدم؛ بعد، حدود یکسال و نیم در خانواده بودم تا بارقه ای الهی نصیب من شد، ابتدایش هم از سوره توحید پیش آمد؛ همین مضمون را هم در غزلی گفته ام که سوره توحید مرا شگار کرد؛
{به این شکل} یک بنده خدایی بود، که خدا رحمتش کند، قرائت قرآنش خوب بود و ایشان یک روز در صحرا زمین شخم می زد. آن زمان هنوز آگاهی نداشتم و در قرآن می دیدم که نوشته:" ولم یکن له کفوا احد" و ما در نماز می خواندیم: ولم یکل، ایشان گفتند: این حروف یرملون است. گفتم: یرملون یعنی چه؟ ایشان قدری برای من صحبت کرد و گفت: الآن که وقتش هست چرا شما معطلی؟ برو دنبال تحصیل علوم و معارف.
ایشان آن وقت به نجف اشاره کردند، با گاو آهن سرزمینش بود و همین وضعیت مرا دگرگون کرد و در من اثر گذاشت. حرف در دلم نشست. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم، همه اهل خانواده خواب بودند، نمی خواستم اظهار کنم تا آنها هم بدانند، خانه ی ما یک دیوان حافظ بود، نیمه شب برخاستم و گفتم: آقای حافظ! من نمی دانم آنهایی که با کتاب تو فال می گیرند، چه می کنند و چه می گویند؟ من که این درس ها را نخوانده ام، من یک فاتحه برای شما می خوانم، شما هم بگویید، من چه کنم؟ دنبال درس بروم یا نه؟ فاتحه را خواندم و دیوان را باز کردم، همه اشعارش را که نمی فهمیدم، چون خردسال بودم، و قوه ی تحصیلاتم تا ششم ابتدایی بود؛ غزلی به این مطلع آمد:
کنون که در کف گل، جام باده ی صافست
به صدهزار زبان بلبلش در اوصافست
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست
به دُرد صاف، تورا حکم نیست دم در کش
که هر چه ساقی ما ریخت عین الطافست
بِیُر زخلق و زعنقا قیاسِ کار بگیر
که صیت گوشه نشینان زقاف تا قافست
که در غزل کلمه ی مدرسه داشت و همین کلمه ی "مدرسه" خیلی در من اثر گذاشت و بی تاب شدم که آن شب را به روز بیاورم و صبح بروم به سراغ مدرسه.
جمع پراکنده
الهی از خواندن نماز شرم دارمواز نخواندن آن شرم بیشتر