پدر بزرگم تعریف می کرد:

روزی به شهر رقتیم دخترم هی بهانه ی امام رضا(مشهد) را می گرفت و گریه می کرد که الآن باید بریم مشهد من هم که دیدم دست بردار نیست دخترم را یک دور، دور شهر چرخاندم و اونو به امامزاده ابراهیم علیه السلام بردم و گفتم بیا اینم امام رضا علیه السلام...

{البته اینا همش طبری بود و بنده زحمت ترجمه به فارسی رو کشیدم.}

پایانیه:

امام رضا شکوفه ی بهاری*** سلام دِمه ته ره از این دیاری