اندر حکایت یه آموزش
بهمراه بچه ها رفتیم میدان تیر هوا سرد بود بدجوری می لرزیدم، طاقتم داشت سر می اومد هی با خودم می گفتم پس کی میریم. اولین گروه تیراندازی نوبت من بود. ایستادم پشت صلاح {کلاش}، افسر میدان تیر به من و دوتا از بچه ها گیر داد گفت از سکو برین پایین، من همچنان می لرزیدم، خلاصه بعد از چندتا خیز دادن تو زمین نم ناک میدان تیر افسر میدان بی خیال شد و برگشتیم جامون {پشت صلاح}. دستور داد کلاه آهنی سرمون کنیم و حالت درازکش قرار بگیریم؛ وقتی دراز کشیدم سرما در من اثر کرد تا اینکه صلاح را تو دستم گرفتم انگار یه تیکه یخ گرفتم تو دستم. تو حین تیراندازی یهو یاد رزمنده هایی افتادم که در مناطق کوهستانی زیر صفر درجه بودن اینجا هوا بالای صفر درجه بود ولی شنیدم کسایی بوند در سرمای زیر صفر درجه مناطق کوهستانی کردستان یا ... در سنگرها یخ زدند و ....
"یادشون گرامی"
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۹:۵۹ ق.ظ توسط علی
|
الهی از خواندن نماز شرم دارمواز نخواندن آن شرم بیشتر