یک روز یه نفر می گفت همه باید در صلح و آشتی باشند ولی بیشتر جاهایی که درگیری بود جای پای اون بود!
یک روز یه نفر می گفت آزادی بیان باید باشد و به همین بهانه هرگونه توهینی نسبت به اشخاصی که مورد احترام دیگران بودند می کرد ولی در عوض تصمیم می گیرد از پخش بعضی از شبکه ها جلوگیری کند یا صحبت در مورد بعضی از موضوعات را منع کند!
یه روز یه نفر می گفت شما نباید از انژری هسته ای استفاده کنید چون شما بدنبال سلاح هستید و این برای بشریت خطرناک است ولی خودش سلاح هسته ای دارد و تنها کسی هست که از این سلاح عملا استفاده کرد!
همون یه نفر کسایی که دارن از مرز کشورشون دفاع می کنند را تروریست می خواند ولی درعوض اسم گروهکی که مال هیچ کشوری نیست و کارش ترور و آشوبه رو از لیست تروریستا پاک می کند!
یه روز یه نفر می گفت بیا با هم گفت وگو کنیم ولی تا صحبتمون شروع نشد گفت هر چی من میگم بگو بروی چشم!
.
.
.
یه موشی در مزرعه ای زندگی می کرد که یه روز ناگهان متوجه یک تله موش در مزرعه می شود سریع حضور تله موش را به مرغ و گوسفند و گاو مزرعه اعلام میکند. وقتی موش این خبر را در بین حیوانات مزرعه اعلام کرد همه حیوانات گفتند موشه دیونه شده تله موش چه ربطی به ما دارد ما که موش نیستیم! اما بعد گذشت چند روز ماری در تله موش افتاد سپس مار زخمی خانم صاحب مزرعه را نیش می زند؛ مرغ مزرعه را می کشند تا سوپی برای خانم درست کنند؛ از آنجا که افراد فامیل با خبر شدند و به عیادت خانم می آمدندصاحب مزرعه مجبور شد گوسفند را برای پذیرایی از میهمانان بکشد بعد از چند روزی خانم میمیرد و صاحب مزرعه گاو را می کشد تا برای مراسم خانم غذایی تدارک ببینند؛ موش بی چاره در کنار خانه کوچک خودش آرام می گفت: من که بهتون گفتم تله موشی در مزرعه هست اما شما خندیدید و به حرفم اعتنایی نکردید...!