برادر،برادر.. محمدرضا ازحرکت ایستاد،نگاهی به عقب کرد وبه دنبال صدا گشت. مجروحی را دیدکه دو پایش با گلوله ی توپ قطع شده بود و خون ریزی زیادی داشت. با عجله به طرفش دوید و سرش را به دامن گرفت و زمزمه ی آب آب جیگرش را سوزاند، دستی بر قمقمه اش کشید، اما به علت اصابت ترکش همه ی آب ها ریخته بود. با عجله به سمت خاکریز مقابل رفت و مقداری آب آورد وبر لب های آن مجروح نزدیک کرد،چشمانش را گشود وبه زحمت پرسید:اینجا خاک عراق است یا ایران؟ گفت: خاک عراق. اشکی از گونه ی مجروح سُر خورد ومیان خون ها محو شد. نه، روا نیست من این آب را بنوشم در حالی که مولایم حسین(ع) را در همین خاک با لب تشنه شهید کردند.سرم را به طرف قبله بچرخان.

به طرف قبله که چرخید، به آرامی گفت:(اشهد ان لا اله الا الله)بعد نگاهی به کربلا کرد و گفت:(السلام علیک یا ابا عبدالله). لبخندی زد و لب تشنه پر کشید.....