به یاد شهدای گمنام
عاقد دوباره گفت:(وکیلم؟...)،پدر نبود
ای کاش در جهان راه ورسم سفر نبود
گفتند: رفته گل...نه...گلی گم...دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و بر نگشت
آن فصل های سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه،خبری،عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر،مقابل آیینه،شمع دان
آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت:(وکیلم؟...)،دلش شکست
یعنی به قاب عکس،امیدی دگر نبود
او گفت با اجازه ی بابا بله...بله...
مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۷ ب.ظ توسط علی
|
الهی از خواندن نماز شرم دارمواز نخواندن آن شرم بیشتر