میان دایره ی حیرت
که هر چه می بینم

به هر رگم همه چون نشتریست از نفرت
و گرد سفره ی ظلمت

به سور گند حقارت

حضور این همه مردار خوار

اشارتیست مرا

و دعوتی به سر سفره ی تعلق و تن

چو نیمه جان خست بپرسم کی ؟

کجاست آنکه بگوید من
چو با دلم صدا بزنم دوست

بگویدم که : منم من

لب گشوده ی هر زخم پیر پرسش را

شفای دست جوابی همیشگی باشد

به مرهمی که همه اوست

کجاست آن یگانه ی نایاب

عزیز گمشده در چاه

جاه ظلمت خواب

جواهری که در این گنداب

فتاده است و نیفتاده

از اوج گوهر ناب خویش

چنان تمامی ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده لیک نیالود

کجاست آنکه نفس هایش

مرا جواب نفس باشد
خموشیش به هزاران هزار حسرت پاسخ

خواب باشد و بس باشد

کجاست آنکه اسارت او

حضور حضرت آزادیست

خراب و خورد اگر چون ماست

لیک ذات آبادیست

کجاست ؟

کیست ؟