توی لشکر امام حیسن-علیه السلام- بودم خبر آوردند بابا هم اومده. دو هفته بعد هم دوتا داداشها. فقط مانده بود ننه مان. یک جلسه خانوادگی گذاشتیم. تصمیم گرفتیم او را نیز به اهواز بیاوریم تا تنها نباشد. همین هم شد. میگفتند خانوادگی رفته اند جبهه.

به یاد لشکر ۲۵ کربلا

شبهای داز بی عبادت چه کنم**طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند خدا گناه را می بخشد**او بخشد ولی من از خجالت چه کنم